|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما فرداست...
(قیصر امینپور)
به بهانه روز ورودم...!
حالا انقدرها هم مساله مهمی نیست
راستش، بیست و پنج سال پیش یک آدمی پا به این دنیا گذاشته که در طول این همه سال
غلط خاصی نکرده...البته برای خود خودم، خوب روز مهمی ست راستش، همیشه نزدیکی های
این روز همین طور به طرز مازوخیمسانه ای(!) به این فکر می کنم که چه کرده ام و چه
نکرده ام، چگونه بوده ام...نوک ذره بین را هم بیشتر روی یک سال اخیرم می گذارم و
معمولاً مثل این ناظم های گوشت تلخ همین طور هِی پشت سر هم نکات منفی را می
بینم...ناخودآگاه است! فکر می کنم که دوباره يک سال گذشت، پارسال تا حالا، وای که چقدر زود...اما اين جا هيچ چیز
عوض نشده است که، امسال هم تولدم يک هويی رسيد، آمادگی اش را نداشتم، خسته و غمگين
و دل تنگ، همیشه روزهای تولد به همین منوال می گذرند... همه چیز فرساينده است به
شدت...
اما ماشااله به
مدد این زندگی قرن بیست و یکمی و با وجود این همه کامیونیتی و هزار کوفت و زهرمار
دیگر، کلی تبریک و تهنیت دریافت کرده ام از همین حالا، با هزار مدل ابزارهای
ارتباطی مختلف! از دوستان دور و نزدیک (با متریک فاصله!)...اینجاست که تازه می
فهمم چقدر همه مان وسط هياهو و شلوغی این زندگی گم شده ایم، چه قدر دوریم...چه قدر فراموشیم از هم...
سالی که گذشت،
سال خوبی بود...تجربه های بزرگی در دلش داشت که مرا بزرگ کرد...با همه بزرگ شدن
ها، من دوست ندارم حس های بچه گانه ام را از دست بدهم خیلی وقتها...هنوز دلم می
خواهد اداهای بچه گانه داشته باشم، با یک نگاه دوست داشتنی چشمانم برق بزند، از
خجالت خیلی چیزها قرمز شوم، نخواسته ام همه ی فکر و ذهنم بشود کار و بیزینس و
آکادمیک و ماشین و های وِی و ...اجازه داده ام به خودم بچه گی کنم گاهی...راستش
برای همین آدمی که الان چیز(!) خاصی نشده، خیلی تلاش کرده ام، برای آدم شدنش
مطالعه کرده ام، خواسته ام بشناسمش تا درونی ترین لایه های وجودی اش، در تمام این
سال ها، خواستم یک چیز درست و درمانی از این آدمِ هه بسازم...که تا حدی هم به
نارسیسیم برمی گردد که همیشه ی همیشه خواسته ام که متفاوت باشم در همه چیز...نمی
دانم تا چه حد با گانت چارت این پروژه بلند مدتم هماهنگ بوده ام!
اما به اين
نتيجه رسيده ام که این روزهای آخرم شکل روزهای قبلی ام نبود، شکل وقت هایی بود که
من توی آسمان و روی ابرها مشغول پرواز بودم و زندگی ام طعم جدیدی می داد...ملس...!
راستش، روزهای تولد حسرت
دارد کمی، که نمی دانم چرا...خوب شاید حس رونده گی زندگی بیشتر به آدم دست می دهد
و نمایان می شود، اضطراب هم، چرا، هست تا حدی...گاهی با خودم فکر می کنم زمان می گذرد و روزهای
تلخ و شیرین مرا به سرعت با خود می برد...می ترسم از این فکر و دلم می خواهد تمام
لحظه های اکنونم را نگه دارم...اما سریع تر از ماهی چابک، زمان از میان دستانم
شتابان به بیرون می پرد...
بی خیال...این جوری خلاصه...!
حالا، دست ها همه بالا....!! :D
"بهش گفتم:
زندگی ما زندگی جالبیه ها. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می
خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه.
چیزی ام نیست وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم؛ مال همینه...همین که هیچ
چی مون حد وسط نیست"
* کافه پیانو . فرهاد جعفری
(+)
چندی از دوستان کامنت گذاشته بودند که چرا پست "حال
من خوب است، اما تو باور مکن" را پاک کرده ام، گفتم دور از ادب است که پاسخ
ندهم.
به صورت کاملاً واضح و روشن، این پست مخاطب خاص داشت و من
هم در شرایط نرمال و متعادل احساسی آن را ننوشته بودم. چندی که گذشت به نوشته ام
اضافه کردم و ده ها نوشته این چنینی خلق شد. خوب حس کردم بهتر است نوشته های این
گونه ام، همه شخصی بمانند، از آنجا که به نوعی برایم تقدس دارند. می دانید، در
زندگی لحظات ناب و تکرارنشدنی ای هستند که فقط و فقط با حضور در آن لحظه و تجربه خود
آن می توان آنها را درک کرد و هزاران هزار خط نوشتن هم، نمی تواند به قدر لحظه ای
از آن را توصیف کند.
راستش زندگی خیلی غیرقابل پیش بینی است، من انتظار چنین
اتفاقاتی را در این برهه از زندگی ام نداشتم، مدت ها بود که با کلک کوچکم در کنار
ساحل نسبتاً آرام می رفتم...اما خوب، می شود دیگر...آدم گاهی واقعاً در ادامه دادن
راه درمانده می شود...این وضعیت کنونی ام، خود مرا هم متعجب ساخته است...شاید به
زودی به پایان برسد، شاید هم نه...پارادوکسی در حال رخ دادن است، من مشوشم و بی
قرار و در عین حال آرامشی دارم در درونم از تجربه احساسی جدید...ترکیب بامزه ای
است! هم از رفتن می ترسم و هم از ماندن...هم امیدوار و هم ناامید...وقتی فکر می
کنم، می بینم هرکدام ما به نوعی ساخته آب و آتشیم و میان این دو نمی دانیم که به
کدامیک متعلقیم...شاید این دنیا ارزش پا گذاشتن را نداشت از روز اول...
نمی دانم، شاید روزی همه نوشته های مقدسم را اینجا قرار
دهم، اما فعلاً بگذارید برای خودم بمانند.
پ.ن: مدت هاست که می خواستم چیزی را بگویم، وقتی می بینم
دوستانی نادیده، هر روز از شهرهای ثابتی در آفریقا و آمریکا و اروپا و استرالیا به
اینجا سر می زنند، جدا از اینکه خوشحال می شوم، احساس می کنم که شاید اگر اینجا
بودید میتوانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم، شاید گاهی یا همین حالا می توانستید
راهنمای با ارزشی باشید یا....نمیدانم...حس می کنم نزدیکی خاصی بینمان هست، نه؟ خیلی
دوریم و خیلی نزدیک...شاید هم این تنها، توهم ذهنی من است و بس!
ولی خوب بهرحال، مرسی که هستید :)
ترک من خراب، شبگرد مبتـــــــــــــــلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنــــــــــها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفــــا کن
ازمن گریز تا تو، هم در بلا نیفتــــــــــــــی
بگزین ره سلامت، ترک ره بـــــــــلا کن
ماییم و آب دیده، درکنج غــــــــــــم خزیده
برآب دیده ما، صدجای آســــــــــــــــیا کن
خیره کشی است مارا، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید:"تدبیر خونبــــها کن"
برشاه خوبرویان، واجب وفا نبـــــــــــــاشد
ای زرد روی عاشق، توصبر کن وفـــــــاکن
دردیست غیر مردن، آن را دوا نبـــــــــاشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟
|
|